اینکه ما جهان را درک می­کنیم حاصل الگوهایی است که در آن وجود دارند؛ مثلاً تناوب همیشگی شب و روز، تناوب فصلها و.... اگر این فرآیندهای تناوبی ثابت در جهان وجود نداشتند ما قادر به درک آن نبودیم، یعنی تصوّر واحدی از آن در ذهنمان شکل نمی­گرفت؛ وجود الگوها در طبیعت باعث می­شود که ذهن ما قادر به درک آن شود؛ بدین ترتیب جهان در ذهن ما جان می­گیرد. این همان نوع زندگی است که سالینگروس در معماری جستجو می­نماید. او به ما نشان می­دهد که چگونه حضور یا عدم حضور الگوها در یک اثر هنری، باعث زنده شدن یا مرگ آن می­شوند و تحلیل­های ریاضی را به کار می­گیرد تا روشی برای طرّاحی مناسب الگوها، بدست دهد.

در اینجا ارتباط ریاضیّات و هنر از جنس الزام است یعنی ریاضیّات اطّلاعاتی را دربارة نحوة کارکرد عالم که بر هر عمل بشر چیره است در اختیار هنرمند می­گذارد که هنرمند برای موفّقیّت اثرش چاره­ای جز هماهنگی با آنها ندارد. البتّه منظور ما از موفّقیّت اثر، هماهنگی آن با هستی است.