ابتدا هنرمند، حقیقت را ـ­به نحوی مرموزـ شهود نموده، در اثر خود متبلور می­نماید، سپس فیلسوف و منتقد، آن حقیقت را در اثر هنری کشف می­کنند، در باب آن می نویسند و از آن نسخه­ای ساخته، به هنرمندان بعدی تجویز می­کنند. به این ترتیب به نظر می­رسد که در مباحث درونی هنر، دستاویز محکمی وجود ندارد که یقین به بار آورد، در عوض می­توان دست به دامان مسائل فنّی شد که خارج از محتوای اثر هستند و تحقّق پذیری خارجی اثر را تضمین می­نمایند. مسائل فنّی در همة هنرها وجود دارند و از همه بیشتر در معماری (از اینجا سر و کلّۀ پارادایم‌هایی مثل معماری پارامتری، پیدا می‌شود).

دست هنر امّا در واقع، این مقدار، تهی نیست؛ بلکه سینۀ هنرمند، در محضر فلسفه مانند یک سفرۀ آب زیرزمینی، از حکمت اندوخته می­شود و پس از آنکه به حدّ کافی پر آب شد، گنجینۀ خود را در عرصة هنر، جلوه­گر می­نماید.