همیشه به ما گفته شده است که امپریالیسم، قطب مخالف کمونیسم است؛ همچنین به ما یاد داده‌اند که کمونیسم چیز بدی بود و مدرنیسم چیز خوبی! مخصوصاً تأکید بر این بوده که مدرنیسم، در پی ارتقاء زندگی توده‌های مردم است و ارزش انسان در نظام اومانیستی زیربنای مدرنیسم، از نظام دینی، فزون‌تر است؛ برای اثبات این امر هم اشاره به دوران تاریک سیطرۀ کلیسا بر اروپا، کافی جلوه داده می‌شده است.

امّا آیا حقیقت همین است؟

در کدام یک از آن مباحث، به واکاوی چیستی مسیحیّت مورد تأیید کلیسای کاتولیک پرداخته و نسبت آن با دین الهی سنجیده شده است؟ اگر در این نسبت تردید کنیم، آنگاه استدلال ذکر شده هم متزلزل می‌شود.

در اینجا نکتۀ جالب دیگری را از پروفسور سالینگروس نقل می‌نمایم که نشان می‌دهد مدرنیست‌ها همان کمونیست‌ها بوده‌اند و کلّ ماجرا دروغی بیش نیوده؛ چیزی شبیه پول‌شویی که امروزه، یک دغدغۀ جهانی است. البتّه برای رعایت اختصار و سهولت فهم، مجبور شده‌ام کمی در متن ترجمه دست ببرم که امیدوارم مترجمان عزیز بر من ببخشایند:

"در دروس تاریخ معماری، ذکر نشده‌است که چرا برخی از مدرّسین باهاوس، آلمان را ترک گفتند، آیا این امر بخاطر شروع ناسزاگویی آنها به نازی‌ها بود، یا [دلیل دیگری در کار بود]؟


اگر چه گروپیوس و میس وندررو بعدها به آمریکا مهاجرت نمودند و در مقیاس جهانی بدل به معماران مورد احترام و پرآوازه شدند، امّا ... همگی آنها به نوعی با جنبش سوسیالیست آلمان در ارتباط بودند. در سال 1921 گروپیوس یک بنای یادبود را برای قهرمانان ماه مارس که انقلاب سال 1848 را آغاز نموده بودند، طرّاحی نمود. میس ون دررو نیز در سال 1926 بنای یادبودی را برای دو تن از سیاست‌مداران کمونیست به نامهای روزا لوکزامبورگ و کارل لایب‌کنخت طرّاحی نمود که هر دوی ایشان بدست یکی از گروه‌های اوّلیّۀ نازی یعنی فرای کورپس به قتل رسیده بودند. هانس مایر ... درسهای اجباری‌ای را در خصوص مارکس و لنین وارد نطام آموزشی [باهاوس] نمود ... [به این ترتیب] اگرچه نازی‌ها نیز ارمان‌های مشابهی را دنبال می‌کردند، از نظر سیاسی مدرّسین باهاوس را قبول نداشتند [و به همین دلیل] آنان نمی‌توانستند حق دلّالی و کمیسیون‌‌های عمده‌ای [در المان نازی] دریافت کنند.

در عوض [این مسائل] به ما گفته شده است که آنان معماران خوبی بودند چون از هیتلر گریختند. [این ادّعای خوب بودن، در حالی است که به عنوان نمونه] میس ون دررو با افتخار اعلام داشته است: اهمّیّت فرد در حال از بین رفتن است؛ آنچه که برای ما از این پس مهم است، سرنوشت وی نیست."

یک نظریّۀ معماری

فصل نهم: بنیادگرایی هندسی

 

بنابراین به نظر می‌رسد آرمان‌های مدرنیسم، در واقع همان آرمان‌های کمونیسم است و معماران جامعۀ دموکراتیک(!) آمریکا، کمونیست بوده‌اند و از همین رو است که معماری آنها به همان اندازه‌ای بوی مرگ می‌دهد که حامیان آمریکایی‌شان در تبلیفات خود، جوامع کمونیستی را سرد و مرده نمایش می‌دهند. این روند بعدها با پوست‌اندازی خلاقانه‌ای در قالب اسامی جدیدی چون دیکانستراکشن و فولدینگ ادامه یافته است.