سر و ته تمامی استدلال‌هایی که در خصوص موضوعاتی چون مدول‌گرایی، کارکردگرایی، کارآیی، فناوری، روح زمانه، زیبایی‌شناسی ماشینی و غیره اقامه می‌شود، حاکی از یک عدم اطمینان بسیار آشکار است. یک فرهنگ زندۀ ساخت و ساز، نیازی ندارد که خود را برای کسی توجیه کند بلکه پاسخگویی آن به نیازهای انسانی بصورت خودکار و شهودی درک می‌شود. مسأله این است که هرگاه معماری قرن بیستم با این زمینه‌های شهودی مورد ارزیابی قرار گرفت، توسّط مردم جامعه مردود شمرده شد: از این رو بود که نیاز به جعل و تلقین نظریه به وجود آمد.


بازیگران این بازی انتزاعی باید به طور دائمی این قواعد را به خود یادآوری کنند امّا آنها قواعدی زاینده و ثمربخش نیستند بلکه در حقیقت قواعدی برای حذف ساختار هستند. به دانشجویان معماری، آنچه نباید انجام دهند، می‌آموزند: طرح به هیچ وجه نباید شبیه هر چیز سنّتی یا پیشامدرنیسم به چشم آید. بدین ترتیب آنها نسبت به تکنیک‌های ایجاد انسجام، بی‌ملاحظه باقی می‌مانند. یادگیری بر اساس نگاه به ساختمان‌های معاصر شکل می‌گیرد و سعی در بازتولید احساسی غیر طبیعی یا حسّی شبیه به آنچه که در یک طرح، دیده شده است، دارد. این روش یادگیری، نوعی زیباشناسی را بدون درک مبنای آن، درونی کرده و معمار را بدون هرگونه توضیح و تبیین عقلایی با حفظ کردن طوطی‌وار مثال‌های بصری، آموزش می‌دهد. این تکنیک متعارفی در شرطی‌سازی روانی است؛ مردم بدون هیچ سؤالی به انجام کاری که اغلب بر خلاف غرایز طبیعی آنها است، وادار می‌شوند. فرقه‌های ]جعلی[ مذهبی نیز از ]همین[ روش تلقین فکری استفاده می‌کنند.

یک نظریّۀ معماری

فصل نهم: بنیادگرایی هندسی

سالینگروس