آدم ممکن است فکر کند طبیعی‌ترین کار این است که به مسألۀ سودمندی بیندیشد و در حل آن تلاش کند. در واقع [هم] بیستر پژوهش‌ها از تلاش در حل [چنین] مسائل[ی] آغاز می‌شوند ولی یک مسألۀ واقعاً دشوار، به ندرت راه حلّ مستقیمی دارد. آدم ممکن است ساعت‌ها به مغز خود فشار بیاورد بی آنکه سرنخی بدست آورد که چگونه [حلّ] آن را آغاز کند. بی‌تردید، هر مسأله راه حلّی دارد ولی آدم نمی‌تواند تصوّر کند که این راه حل را چگونه باید آغاز کند. تخیّل به تغذیه نیازمند است؛ نمی‎توان فکر تازه‌ای را از خلأ پدید آورد. بدین ترتیب آدم به سمت عکس فرآیند سوق داده می‌شود: روشی را که در گذشته خوب نتیجه داده است در نظر می‌گیرد و سعی می‌کند آن را تعمیم دهد و سرانجام ملتفت می‌شود که قضایای تازه، در حلّ چه مسائل مهمّی به انسان کمک می‌کنند


.


 در هر کشف تازه یک عنصر تعمیم حضور دارد. شخص نمی تواند از تاثیر شناختی که قبلا در ذهن خود دارد جلوگیری کند. این کشف تازه را باید چیزی از آن شناخت قبلی به ذهن القا کرده باشد.

رک "از ریاضیّات چه می‌دانیم" تألیف پروفسور سویر. ترجمۀ محمّدهادی شفیعی‌ها. فصل چهارم